دنیا، زندگی، انسان، دیوانگی، بودن، نبودن، رفتن... این همه واژه برای چی به وجود آمدن. برای گفتن؟ برای شنیدن؟ برای نوشتن؟ یا اینکه برای دیدن؟ دیدن؟ دیدن و دیدن و دیدن و باز دیدن. ولی برای دیدن باید نوشت. باید بنویسی تا ببینی، تا ببینند. ببینی که این دنیا اون دنیا افسانهای که قبل از اومدن فکر میکردی نیست. دنیای افسانهای رو باید بسازی. با دستای خودت. برای خودت. به خاطر خودت. باید دنیات افسانهای باشه تا بتونی تو اون زندگی کنی. باید زندگیات زیبا باشه تا بتونی انسان باشی. باید آدم باشی تا دیوونگی را بفهمی. دیوونه بشی. دیوونگی کنی. باید دیوونه باشی تا بمونی. باید باشی تا نبودن معنا پیدا کنه. باید بری. همه باید برن تا دنیا افسانهای بشه. تا زمین رویایی بشه.
