... در آن لحظه دختر زیبایی با موهایی که تا روی زمین میرسید از پشت درختان پدیدار شد. او در کنار جوان خفتهای ایستاده بود و ابروان باریکش را با دستان چون حریرش نوازش میکرد.
آن مرد جوان با چشمان خمارآلود خود به دختر نگریست، گویی پرتو خورشید چشمانش را خیره کرده بود.
هنگامی که متوجه شد دختر پادشاه در کنارش ایستاده فورا خود را جمع کرد و به زانو نشست، همانگونه که موسی هنگام دیدن بوته مشتعل زانو زده بود.
هر چه سعی کرد سخنی به زبان بیاورد نتوانست ، اما چشمان اشکبارش به یاری زبانش شتافتند.
آن دختر جوان را در آغوش گرفت و بر لبانش بوسه زد، سپس چشمانش را بوشید و اشکهای سیل بارش را با بوسههای خود خشک کرد.
سپس با صدایی لطیفتر از نوای نی چنین گفت: « ای محبوبم، من ترا در رویاهایم دیدم. در تنهایی خویش به سیمای تو چشم دوخته بودم. تو شریک گمگشته روح منی و نیمه نیکوتر من که آنگاه که به من امر کردند به این دنیا بیایم از من جدا گشته بود.»
« ای محبوب و دلبر من، آرام و پنهان به سویت شتافتم، هراس به دل مدار، تو اینک در آغوش منی. من شکوه و جلالی را که پیرامون پدرم را فراگرفته بود ترک گفتم تا با تو به غایت این جهان رهسپار شوم و با تو از جام زندگانی و مرگ بنوشم.»
« ای محبوب من، بیا تا به طبیعت و جنگل دستنخورده برویم و از تمدن دور شویم.»
آن دو عاشق و معشوق به درون جنگل و در دل شب گام نهادند بیآنکه از پادشاه یا اشباح تاریکی بیمی به خود راه دهند.
جبران خلیل جبران