سلام خدا جون...میخواهم باهات حرف بزنم...مثل دختری که میخواد با باباش صحبت کنه...میخوام از دلتنگیهایم باهات بگم...از کارایی که کردم...از کارایی که دوست دارم انجام بدم...پس چرا باهام صحبت نمیکنی...چرا به حرفام گوش نمیدی...میدانم که سرت خیلی شلوغه...آدمای مثل من زیادن که دنبال فرصتی میگردن که باهات صحبت کنن...تو تو را خدا یه لحظه تمام قراراتو کنسل کن و یه بار هم که شده به حرفهای من گوش بده ... قول میدم زیاد وقتتو نگیرم...باشه هر چی تو بگی ولی قرارمون یادت نرهها.
*
*
*
کاش میشد...
کاش میشد تنهایی راشکست، تا اعماق فرو برد. کاش میشد پرواز کردو تا به عرش فریاد کشید و میشد مرزها را شکست و دزدید قلبهای عاشقان صلح را و بخشید گرمای دستان سبز را و یا اینکه لااقل تعویض کرد قلبهای سرخ را.
کاش میشد در تپش لحظههاگم شد و یا در هیاهوی باد پرواز کرد. کاش میشد قطرات اشک در یک جا جمع میشد.
کاش میشد در سرزمینهای زرد، در زمان نزدیک، دیوارها را فروریخت و قلبها در آرزوی باد میسوخت. کاش آتش سرخ جدایی وجود نداشت تا که بیخانمان کند قلبهای عاشق را، کاش میشد لحظهها را متمرکز کرد و به انسانهای غمناک و بییار هدیه داد و کاش لحظهها میریخت و دیگر شمارشی وجود نداشت.
*
*
*
بابک هم تمام کرد...
تبریک بابت فارغالتحصیل شدن بابک عزیز، یه دوره از این دورههای سخت بابک هم تموم شد. راستی جاتون خالی بود تو جشن فارغالتحصیلی بابک. یه سوتیای داد این داداش ما که نگو. از اون مدلهای شاعرانه. دانشجو فارغالتحصیل اقتصاد تو جشن فارغالتحصیلی دانشجوهای فنی و مهندسی. چی میشه.
*
*
*
شب یلدا و ...
راستی شب یلدا هم اومد و رفت... چه شبی بود... همه دور هم نشستیم و فال حافظ گرفتیم. قربون حافظ برم که از دهان مبارکشان در و گوهر فوران میکند:
|
ای سروناز حسن که خوش میروی بناز
عشاق را بناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببریدهاند بر قد سروت قبای ناز
.
.
.
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز
|
حتی برای کوثر کوچولو هم گرفتیم، دراومد:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
...
حالا این آقا یوسف کی باشند، خدا عالمه.
*
*
*
آآآآه ... داشت یادم میرفت" 5 دی ماه" یادتون که هست. زلزله بم. این روز را به همه شما دوستان گل، بویژه مردم عزیز بمی تسلیت میگم.
یاحق...ساحل نشین قلب شما...نیکی